گفتند زندگی سخت است........ خندیدم
گفتند روزگار پست است ......... نشنیدم
گفتم دنیا رو عوض خواهم کرد .... خندیدند
گفتم روزگار زیباست اگر زیبا ببینی .. نشنیدند
اکنون خنده ام تبدیل به سکوتی مطلق شده.
و ترسم این است در لحظه مرگ صدای خنده آنان در گوشم باشد.
خدایا... کمکم کن تا خودم را عوض کنم تا دنیا عوض شود و با هم بخندیم....
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
خنجری نامرد بر قلبم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست
نیستم از مردم خنجر به دست
بت پرستم بت پرستم بت پرست
عشق اگر این است مرتد میشوم
خوب اگر این است من بد میشوم
قفل غم بر قلب سلولم مزن
من خودم خوش باورم گولم مزن
من نمیگویم که خاموشم مکن
من نمیگویم فراموشم مکن
من نمیگویم که با من یار باش
من نمیگویم مرا غم خوار باش
من نمیگویم دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنیدن بس است
روزگارت باد شیرین شاد باش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
وای رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از درو دیوارتان خون میچکید
خون من فرهاد و مجنون میچکید
:: موضوعات مرتبط:
شعر ,
,
:: بازدید از این مطلب : 583
|
امتیاز مطلب : 50
|
تعداد امتیازدهندگان : 17
|
مجموع امتیاز : 17